| |
| 1390/09/15 |
| گریه امان نداد! |

میخواستم برای تو شعری بنویسم تیر امان نداد نیزه امان نداد شمشیر امان نداد
میخواستم برای تو شعری بنویسم حرامیان نگذاشتند و حواسم را بردند پی ِانگشتر پی ِ گوشواره و تا عمق قلبم تیر کشید
میخواستم برای تو شعری بنویسم که فرشتگان به گریه ریختند به سرم و نگذاشتند کلمهای به کاغذ بیایید
میخواستم برای تو شعری بنویسم که تشتی طلا گذاشتند روبرویم و چوب ِ خیزران که میآمد تا دندانهای تو و دختری سه ساله خیره به چشمهای من به لحن غمگینترین پرستوهای مهاجر از پدرش پرسید...
میخواستم برای تو شعری بنویسم یکی در نقشه کربلا را نشانم داد و تا شام مرا پیاده برد با کاروان ِ اندوه با کاروان ِ زخم
*** میخواستم برای تو شعری بنویسم گریه امان نداد 
----- روز عاشورا محرم الحرم الحرام 1433 15 آذر 1390
-----
پوستر از سیدمحسن حسینی
|
|
| |
| 1390/09/07 |
| افسار همهی خوابها را به دست گرفتهای! |

تو مضمون ِ پیچیدهی همه نامههای در راهی و در عمق بیخوابی این عالم جریان داری
تو در ناپیدایی ِ زمزمه شبانهی هدهد در پوشیدهترین زوایای جنگلی تاریک زیر ِ نور ِ ماه به خواب ِ مردمان ِ غمگین ِ دنیا رؤیا تزریق میکنی
تو
تو افسار همهی خوابهای خوب را به دست گرفتهای و همه را به چشمهای خودت دعوت میکنی
** تو لیلای ِ همهی رؤیاهایی
عصر ِ دوشنبه 7 آذرماه 1390
----------------------- عکس: خودم
|
|
| |
| 1390/06/08 |
| عاشقانهای از شعر و شمعدانی! |

این از کمسعادتی شعر است که عمق عشق مرا به تو درک نمی کند
و از کمسعادتی باران است که مرا بی تو خیس میکند در این لحظه از عصر
و از کمسعادتی چشمهای من است که روز باز میشود بی تو و شب سیاهی میرود بی تو
*** هی دیر میکنی و هی نمیرسی که خواب آشفته جهان را تعبیر کنی به خیر!
مادر نشدی آخر برایم و این همه گریه نه آغوش عاشقانهای به خود دید نه چاه ِ خاموشی
*** من را شمعدانیای بدان در گلدانی کوچک که بیشتر از آب و آفتاب به تو نیاز دارد
--- شهریور 1390
|
|
| |
| 1389/10/24 |
| من را تکه تکه کن! |
من را تکه تکه کن به تکه های مساوی و غیرمساوی مرا خیار فرض کن گوجه فرض کن کلم کاهو حتا مرا هویج فرض کن
بگذار با خیالی آسوده برای تو سالادی باشم از عشق
|
|
| |
| 1389/07/18 |
| نگاه تو سیب است! |
نگاه تو سیب است سیبستان است و من نیوتنی بیچاره بی خواب از کشف جاذبه در هر ثانیه از هر دقیقه از هر ساعت از هر روز...
|
|
| |
| 1389/07/11 |
| حتا شعر نیز! |
. شاعری هستم با یک دندان افتاده و موافق با هر گونه جریان ادبی که با من اتفاق داشته باشد در بحث آمدنت که حتا شعر و حتا شعر آرامم نمی کند...! . . |
|
| |
| 1389/05/13 |
| دوری از بانویی بلندبالا! |

وقتی نیست بانویی است بلندبالا با چشمانی درشت روشن و قهوه ای *
وقتی دور است هم اوست سبب باریدن باران ها در تمام ِ کوچه های ِ غمگین ِ شهر **
وقتی هست وقتی نزدیک هست چونان پروانه است زیبا در مشتم!
پ.ن: برای او>>> |
|
| |
| 1389/05/05 |
| «شش روبان»؛ یک شعر عاشقانه! |

If I were a minstrel I'd sing you six love songs To tell the whole world of the love that we share If I were a merchant I'd bring you six diamonds
With six blood red roses for my love to wear اگر خنیاگری بودم، برایت شش ترانهی عاشقانه میسرودم تا صدای عشقمان را به تمام دنیا برسانم؛ اگر سوداگری بودم، برایت شش الماس میآوردم با شش شاخه گل رز به رنگ خون، برای عشقم تا بر خود بیاویزد
But I am a simple man, a poor common farmer So take my six ribbons to tie back your hair Yellow and brown, blue as the sky Red as my blood, green as your eyes
اما من فقط یک مرد ساده هستم، یک کشاورز معمولی بینوا پس «شش روبان»ِ من را برای بستن موهایت بپذیر؛ زرد و قهوهای، آبی مثل آسمان سرخ مثل خون، سبز مانند چشمانت
If I were a nobleman I'd bring you six carriages With six snow white horses to take you anywhere If I were the emperor I'd build you six palaces With six hundred servants for comforting fare
اگر اعیانزادهای بودم، برایت شش کالسکه میآوردم با شش اسب سفید ِ برفی تا به هرکجا ببرندت؛ اگر امپراطور بودم، برایت شش قصر میساختم با ششصد خدمتکار که خوش بگذرانی؛
But I am a simple man, a poor common farmer So take my six ribbons to tie back your hair
اما من فقط یک مرد ساده هستم، یک کشاورز ساده بینوا
پس «شش روبان»ِ من را برای بستن موهایت بپذیر؛ If I were a minstrel I'd sing you six lo-ove songs To tell the whole world of the lo-ove that we share So be not afraid my love, you're never alo-one love While you wear my ribbons tyin' back your hair
اگر خنیاگری بودم، برایت شش ترانهی عاشقانه میسرودم تا صدای عشقمان را به تمام دنیا برسانم؛ اما عشق من، هراسان نباش؛ مادامیکه با «شش روبان»ِ من موهایت را میبندی، تنها نخواهی بودOnce I was a simple man, a poor common farmer I gave you six ribbons to tie back your hair Too-ra-lee, too-ra-lie, all I can share Is only six ribbons, tyin' back your hair
و من مرد سادهای بودم، یک کشاورز معمولی بینوا به تو «شش روبان» دادم تا موهایت را از پشت ببندی؛ راست... یا دروغ؛ تمام چیزی که دارم تنها همین «شش روبان» است که موهایت را ببندی
***John English در سریال Against the Wind (در برابر باد)
ترجمه: سیدکمال الدین دعایی
|
|
| |
| 1389/02/28 |
| این کلمات شمعی در بادند! |
تو واژه نیستی که با چیزی جایگزین ات کنم حتا شعر هم نیستی که با احساسات من بیامیزی تو واژه نیستی حتا شعر! * کلمات بی عرضه اند کلمات من بی عرضه اند عاری از درک اینکه من چقدر به تو نیاز دارم فاقد هر گونه تشخیص ِ ممکن که عاشقی آنها را پشت هم چیده تا جلوی گریه اش را بگیرد یا لااقل بغض اش نترکد * کلماتی که با من اند خونی ندارند دیگر این کلمات شمعی در بادند در هنگامی که صبح نزدیک است
|
|
| |
| 1389/02/26 |
| شعر تازه ای با گریه از کنار من رد شد.. |
دستان تب زده ام را حس می کنی توی دستت؟ یکهو یک گودال -عمیق تر از میدان منیریه- پیدا شده توی قلبم انگاری؛ عمیق بی ته! آوخ صدای شکستن شیشه روز در ابتدای شب نه زوزه گرگی را صدا می آید نه تو در تویی حضور اشباح سرگردان توی سرم دل تنگم به عمق همین فاصله نمی دانم کی ای! به دهشتباری صدای ترمز کامیونی که بار سنگ دارد و آژیر فروریزنده ماشین های آتش نشانی سنگ روی سنگ توی دلم بند نمی شود و باد با سرعت تبری دمان به ریشه های من می کوبد به روزگاران رفته و نیامده من می وزد شعر تازه ای که مرده است با گریه از کنار من رد شد... ..................... برای ارمیا-ی هفتصد و بیست و نه-؛ که نام هیچ گلی نیست و نام پیامیری است! |
|