X
تبلیغات
رایتل
حال و روزنوشت‌
حال و روزنوشت‌های من در این روزهای نبادا!
آرشیو
1386/01/24
در می‌پیچدم دست‌های زنی...
 

تبر خدمتتان است آقا!
یک مقداری ریشه زیر پاهایم احساس می کنم، دکتر گفته اگر بزنمشان راحت تر نفس می‌کشم
و دیگر برای شنیدن صداها نیازی به تیز کردن گوش هایم ندارم


در می پیچدم دست های زنی
چادر!


چشم های دلم را که باز کردم گرد وخاک رفت تویش
و الان چند ماه ونیم و خورده ای است شب که می‌شود
کلیه سمت چپم یادش می‌رود که باید بخوابم و هی ادای سنگ در می‌آورد
که درد می‌کند منتهی الیه سمت پاهای دلم
که دستش به راه نمی‌رود که بخارد گلویش را
که تشنگی
فشارش راهی می‌آورد به نفسش


دستت رابه من بده
چشم هایت را من اگر بوسه نزده بودم
آبی!


بیا تو هم مشتت را که گره کرده‌ای،
چشم هایم آماده پذیرایی کبود است!
آن واکمن را هم بیاور ضبط صوتی تصویر را داشته باشد
که اگر گاهی خدای نکرده دلت گرفت
بروی سراغ تنهایی امامزاده قاسم و گریه کنی برای خودت
که هی می ترسی از روی دستهایش هم شرمنده شوی
چه برسد به این که باران نیامده کبوترها را پرواز دهی
که ملق بزنند
و بابایت دربیاید از اتاق
و ویلچیرش خوشحال شود که باد می خورد به چرخ‌هایش


خنجرت را که پیش امتحان کرده ای
آوخ رگهایم نفس نمی کشند دیگر
پرّه های بینی!


تصویرهای قدیمی گلهای یخ را بگذار توی آلبوم خانوادگی
و جای پدر و مادرت معرفی کن دیگر،
این روز ها کمتر کسی به این نکات توجه می کند
که حالا داروین راست می گوید یا نظریه پردازان بوزینه‌ی دیگر،
خرت و پرت هایت را هم جمع کن کم نیاوریم
وقتی شب شد و چراغ نداشتیم
و پایمان به چیزی گیر کرد بتوانیم سردمان نشود
و حواسمان به گلدان ها باشد


هیچ نشانه ای از جاده نیست
دورتر از این نمی شد بایستی که تصویرت را هی گم نکنم
گنگ!


دماغت را بکش بالا!
آخیش!
لبریز شده حجم اتاق از دودی که قلیان چاق کرده برای ریه هایم!
و حالا دیگر هر مسافری که برسد به این قهوه خانه
من خودم سیگارش را تعارف می کنم


غمگین نباش!
بوسیدن جرمی بود سنگین تر از زندگی ای که داشت
صدای نفس نفس!


سر بالایی که بروی همین می‌شود که نفست بگیرد
و هی بالا بیاوری دستها را به کمرت!
شوخی نکن
حوصله‌ی این همه دروغ‌لبخند‌های مردم را ندارم
بیا این توت فرنگی‌ها را که باغ‌مان زاییده در یک گوشه خلوت گلخانه،
با هم بزنیم به دیوار
تا از این یک رنگی در بیاید دستهایمان.


شب شده است
شروع شده است
شروع شده ام
شروع نمی شوی؟!

***

گاهی اوقات مرض ِ تکرار می‌گیرد آدم را، اصلن تاریخ هی نمی‌دانم چرا تکرار می شود و این مثلن شعر!
عکس: صحنه‌ای از فیلم آب‌های سیاه


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 252073


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها